مثلا میتوانست مردهشور باشد یا قصاب یا بازجوی زندان و حتی کسی باشد که چهارپایه را از زیر پای محکومانِ به اعدام میکشد، کسی که همیشه تیر خلاص را به سمت پیکر نیمهجانشان شلیک میکند. اما نبود. گاهی توی خیالهایش انگشتان باریک و کشیدهای داشت که وقتی کسی، اغلب مردی، توان خیرهشدن به چشمهای درشت سیاهش را نداشت بهناچار میبایست تن میداد به تماشای آنها. به تماشای رفتار آنها با پوست، رفتار انگشتانِ در خیال، باریک و کشیدهاش با لب، رفتارشان با برآمدگی مهرههای کمر... همیشه وقتی به اینجا میرسید دهانش خشک میشد و حس میکرد کسی نابههنگام و مدام زیر پوستش طبل میکوبد. صدای بلند طبل اجازه نمیداد پیشتر برود؛ مثلا به رفتار انگشتها و دکمهها فکر کند یا به بوی درهمشدهٔ عطر و توتون پیپ، به زبری چانه و داغی زبان... دهانش خشک میشد و آه میکشید.
نقاش بود و معمولا نقشهایی میکشید که پررنگ بودند وزن داشتند و انگار از جایی دور از جایی خیلی دور آمده بودند؛ از لای لزج گوشت و خون و استخوان. وقتی که مینشست روبهروی بوم، انگشتهایش باریک و کشیده بودند، صدای طبل از زیر پوستش میآمد و وقتی که دهانش خشک میشد کار از دست درآمده بود. خسته و عرقکرده بلند میشد میرفت دستهای رنگیاش را میشست و آب مثل همیشه انگشتها را معمولی و متوسط میکرد.
آرامش پس از پایان را خیلی دوست داشت؛ رهاشدن عضلهها، سبکشد
برچسب:
نویسنده: حمید پارسامنش
تاريخ: يکشنبه
17 دی
1396 ساعت: 0:53